سه چيز قلب من است: عشق، پول، خوشبختي! نترس، تو رو يادم نرفته، تو ضربان قلبمي
من بي پناهم تو بي گناهي
دل به تو دادم ، چه اشتباهي
از تو كشيدم شكل كبوتر
نقاشي ام رو بگذار و بگذر
تو اين نبودي، من بد كشيدم
آخه دلت رو هرگز نديدم
تو بي گناهي، من بي پناهم
ايمن بماني از اشك و آهم
می نویسم (( د ی د ار )) تو اگر بی من و دلتنگ منی ... یك به یك فاصله ها را بردار
من براي سال ها مينويسم ......
سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند.......
افسوس كه قصه ي مادربزرگ درست بود......
هميشه يكي بود يكي نبود
هيچ وقت گريه نکن چون هيچ کس لياقت اشکاي تو رو نداره اون کسي که لياقتش رو داره طاقت ديدن اشکاي تورو نداره
گفته بودي که چرا محو تماشاي مني ؟
و آن چنان مات که يک دم مژه بر هم نزني
مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدني است
پيداست هنوز شقايق نشدي ...
زنداني زندان دقايق نشدي ...
وقتي که مرا از دل خود مي راني ...
يعني که تو هيچ وقت عاشق نشدي ...
زرد است که لبريز حقايق شده است ...
تلخ است که با درد موافق شده است ...
شاعر نشدي وگر نه مي فهميدي ...
پاييز بهاريست که عاشق شده است
گفتي مي خوام بهت بگم
همين روزا مسافرم «بايد برم»
براي تو فقط يه حرف ساده بود
کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود
شايد گناه تو نبود،
شايد که تقصير منه
شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدن
عشق با روح شقايق زيباست
عشق باحسرت عاشق زيباست
عشق با نبض دقايق زيباست
عشق با زهر حقايق زيباست
عشق با در حسرت ديدار تو بودن زيباست
دلم گرفته از آدم هايي که مي گن دوسِت دارم اما معني شو نمي دونن
از آدم هايي که مي خوان مال اونا باشي اما خودشون مال تو نيستن
از اونايي که زير بارون برات مي ميرن و وقتي آفتاب مي شه همه چيز يادشون ميره
نازک تر از بلورم و نرم تر از حرير اگر قصد شکستن داري سنگ بي انصافيست يک تلنگر کافيست!!!
براي شکستن من يه اخم کافيه ... نيازي به فريادت نيست
واسه اشک ريختنم سکوت تو کافيه ... نيازي به قهر نيست
براي مردنم حرف رفتنت کافيه ... نيازي به انجامش نيست
کاش ماه مي دانست از اين همه ستاره و سياره فقط يکي مشتريست
هميشه واسه گلي خاک گلدون باش که اگه به آسمون هم رسيد يادش باشه ريشش کجاست
شايد آن روز كه سهراب نوشت : تا شقايق هست زندگي بايد كرد
خبري از دل پر درد گل ياس نداشت
بايد اينجور نوشت
هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچك و ياس
زندگي اجبارست
زندگی چیدن سیبی است که باید چید و رفت.
زندگی تکرار پاییز است که باید دید و رفت .
زندگی رودی است،جاری،هر که آمدکوزه ای شادمان پر کرد و مشتی آب نوشید و رفت.
قاصدک ، این کولی خانه به دوش روزگار کوچه گردیهای خود را زندگی نامید و رفت
+ نوشته شده توسط یه دوست در سه شنبه سوم مهر 1386 و ساعت
9:21 |